X
تبلیغات
یادداشتهای سارا

یادداشتهای سارا

خاطرات ، آرزوها و دوست داشتنی های من

غلط بود آنچه می پنداشتیم !

هیچ کس اشکی براي ما نریخت..........هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست..........حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم..........گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت..........یک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما زیاران چشم یاری داشتیم..........خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 9:45  توسط سارا  

I CANT LIVE IF LIVING IS WITHOUT U

No, I cant forget this evening
Or your face as you were leaving
But I guess thats just the way this story goes,
You always smile....
But in you eyes your sorrow shows
Yes it shows

No I cant forget tomorrow
When I think of all my sorrows
When I had you there but then I let you go
And now its only fair that I should let you know
What you should know

I cant live
If living is without you
I cant live
I  cant  give anymore 
cant   live
If living is without you 
cant   give,
I  cant   give anymore

Well, I  cant   forget this evening
Or your face as you were leaving
But I guess thats just the way this story goes,
You always smile
But in you eyes your sorrow shows
Yes it shows

cant live
If living is without you
I cant live
I cant give anymore
Cant live
If living is without you
I cant live,
I cant give anymore

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 14:44  توسط سارا   | 

من می توانم ! می شود !

 

باید فراموشت کنم                                                                                                                  

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 14:2  توسط سارا  

زن

 
دكتر شريعتي مي گويد:
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...
ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...
مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...
براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانون گذار مي تواني ازدواج كني ...
در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...
او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...
او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...
و هر روز او متولد مي شود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و مي ميرد ...
و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و دردهاي منقطع قلب مرد سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ...
و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ...
و اين، رنج است...
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 9:47  توسط سارا   | 

من در جهان یك دوست داشتم و آن هم خودم بوده ام.((ناپلئون بناپارت))

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 8:56  توسط سارا  

معرفی ترنس مالیک

 

 

 

 

 

 

ترنس مالیک متولد 1943 در واکو ایالات متحده امریکا. سینماگری گوشه گیر و به شدت منزوی که فیلمهای طبیعت گرایش از او یک شاعر سینمایی استعلایی ساخته است پدر ترنس مالیک یک مدیر شرکت نفتی و آشوری‌تبار بود. او پس از مدتی کشاورزی و کارگری در چاه های نفت تگزاس و اوکلاهاما، در رشته فلسفه در دانشگاه های هاروارد و آکسفورد تحصیل کرد. سپس چند صباحی فلسفه درس داد و روزنامه نگاری کردو در انجمن فیلم آمریکا سینما خواند در 1973 نخستین فیلمش، برهوت << Badlands >> را کارگردانی کرد، حکایت عشق زن و مرد جوانی که پشت هم جنایت هایی مرتکب می شوند.فیلم به خاطر تصویر گری چشمگیرش که به تابلوهای << طبیعت بی جان >> شباهت دارد، معروف است.بین دومین و سومین فیلمش، روزهای بهشت 1978، داستانی عاشقانه در سالهای آخر قرن نوزدهم و خط قرمز باریک 1998 ، <> ماجرای نبرد گودال کانال << جنگ های جهانی دوم >> بیست سال فاصله افتاد. هر دو این فیلم های به گونه ایی بارز، شگفتی مالیک را نسبت به ذات بشری و ماهیت هستی، نشان می دهد. وی سپس سالها کار در سینما را رها کرد و به تدریس در فرانسه پرداخت. آخرین فیلمش درخت زندگی برنده جایزه نخل طلا از شصت و چهارمین فستیوال کن فرانسه شد عده ایی فیلم را تحسین برانگیز و عده ایی با آن مخالف بودند اما بهر حال امسال رابرت دونیرو رییس هیئت داوران بخش مسابقه کن نخل طلا را به ترنس مالیک که مثل گذشته در مراسم حضور نداشت و اصلا عجیب نبود اهدا کرد، مالیک هیچ گاه در برابر چشم رسانه ها قرار نمی گیرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 11:26  توسط سارا  

شعر دلاورده....

چه آغازي در اين پايان موروثي !!!!

چه فردايي دراين تكرار هرروزي!!!

چه رويايي در اين ظلمت بي پايان !!

چه تعبيري براين كابوس جاويدان !!!

چه اميدي به اين بن بست تو خالي !!!

چه فريادي بر اين افكار پوشالي !!!

چه صبح و چه سپيده هردو غمگينند

سحر را ، نور را ، ناديده ميگيرند.

شهادت رنگ بيرنگي گرفته

شهامت در غم غيرت نشسته

شعور و عشق در اميد حرمت

حماقت شده پرچمدار حكمت

چه آغوشي در اين رو به فراموشي !

چه سو سو يي در اين  ظلمت و خاموشي !!

چه اميدي به اين دنياي واهي!!

چه فردايي در اين رو به تباهي!!

چه فكري در جهان جهل امروزي

چه يادي از جفا و جنگ ديروزي

چه عشقي در فضاي  كشتن ليلا!!!

چه مجنوني در اين دنيا ي وانفسا!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 9:11  توسط سارا   | 

دیدن فیلم‌ ترسناك برای زنان مفید است

 

  

اگر از خواندن این تیتر دچار تعجب شده اید به شما پیشنهاد می دهیم این مطلب را بخوانید

بسیاری از زنان علاقه‌ای به دیدن فیلم‌های ترسناك ندارند در حالی كه جالب است بدانید دیدن این فیلم‌ها برای مغز و روان آنها خوب است.Cool

محققان می‌گویند دیدن فیلم‌های ترسناك باعث می‌شود مغز انرژی بیشتری تولید كند و حاملان عصبی مانند دوپامین، سروتونین و گلوتامات را فعال كند. این هورمون‌ها زنان را آماده مقابله می‌كند.

پیام تهدید به ناحیه‌ای از مغز كه به سیستم لمفاتیك مرتبط است ارسال می‌شود. این امر سبب تحریك غدد فوق‌كلیوی و تولید آدرنالین می‌شود كه خود مسبب ترشح هورمون ضددرد است. 30 دقیقه بعد از آنكه زنان فیلم ترسناك می‌بینند آرامش یافته و سیستم ایمنی آنها قوی‌تر می‌شود. البته دیدن فیلم ترسناك به كسانی كه ناراحتی‌های قلبی دارند توصیه نمی‌شود.

حالا فهمیدم چرا اینقدر دیدن فیلم ترسناک به من ارامش میدهد.!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 13:48  توسط سارا   | 

تقدیم به پدر عزیزم که این روزها بیمار است

 

این روزها میتوانم درد را  بی آنکه به چشمان پدرم  نگاه کنم بفهمم

بی انکه مزاحم افکارش شوم

در پی بچه شدنهایش  

در پی اغراق مشهود حرفهایش در آن معدود زمان هایی که لب به سخن باز می کند بفهمم

این روزها بغض همواره همراه اول من در تمام لحظه هاییست که با  بابا همنشین می شوم

نگاهش ساعتها به نقطه ای خیره می شود و انگار او هم بغضش را مدام فرو می دهد و من هم.....

احساس میکنم از بیمارستان و از تنهایی بیم دارد احساس میکنم از جراحی میترسد

کاش می شد من هم همه حرفهای نگفته، بی انصافی ها، تصمیمات احمقانه، یک طرفه به قاضی رفتن ها یم و تنها گذاشتن هایش  را جراحی کنم

مثل بابا

اما بعید می دانم خوب شود

که خوب می دانم تحمل این مرد صبور هم این روزها نم کشیده ست و به تار مویی بند است

من این روزهایم را بجز درد خودم با درد بابایم میگذرانم

کاش این دردها بگذرند

کسی نمی فهمد بابا این روزها بیش از هر چیزی کودک شده است و نیاز به دیده شدن دارد بابا درد دارد این روزها و حق کسی که از همه توان یک مرد استفاده کرد برای بهتر بودن ما، این نیست

این روزها دلم پر میزند برای در آغوش کشیدنش و این که مدام بی بهانه و با بهانه برایش تکرار کنم که از بودنش خوشحالم و از همه تلاشی که برایم کرده است، این روزها را دوست دارم فقط از آن جهت که قدر کنار او بودن را میدانم و می توان حتی با آن نگاه های کشدار و پر معنی اش، دیدش، داشتش و حسش کرد

باز هم در تمام این چند روز و امروز و فردا به او خواهم گفت: که بابا نگران نباش

نگران هیچی نباش

من کنار تو هستم...ما کنار تو هستیم

کنار تو

از زمانی که چشمانت را فرو می بندی تا زمانی که بازشان کنی

بابا راستی یک اعتراف،

دوست دارم رانندگی کنی، آخرین باری که رانندگی ات را دیدم خیلی بچه بودم شاید ۹ سالم بود

دوست دارم رانندگی کنی بابا

دوستت دارم بابای خوب همۀ زندگیم

دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 14:13  توسط سارا   | 

stone

 

 معرفی فیلم استون

 

 

همه ما در قبال اتفاقات خوب و بد زندگیمان تصمیمات متفاوتی می گیریم که بعضا درست و اشتباه است. اما در مواجه با وسوسه های شیطانی ، اوضاع کمی پیچیده تر می شود و اینجاست که اعتقاد  قوی و اخلاق کارایی پیدا می کند!." استون " فیلمی است درباره شخصیت درونی انسانها و رفتارهایشان در قبال اتفاقات اطرافشان، مقاومت در برابر وسوسه های درونی و ایستادگی در برابر آن. انسانهایی که در ظاهر شاید خیلی خونسرد و معتقد به اخلاق باشند اما با یک اشاره کوچک رفتاری را نشان می دهند که شاید هیچ زمان دیگری مانند آن را ندیده باشید!.

جک ماربری ( رابرت دنیرو ) در آستانه ی بازنشستگی از کارش است. او مامور رسیدگی به پرونده هایی است که در آن امکان دادن آزادی مشروط و یا بخشودگی یه زندانیانی که بخشی از دوران محکومیت خود را در زندان گذرانده اند وجود دارد. در آخرین هفته از کارش او باید به پرونده ی جرالد کارسون ملقب به استون ( ادوارد نورتون ) رسیدگی کند. شخصی که پدربزرگ و مادربزرگش را به قتل رسانده سپس آنها را  به همراه خانه به آتش کشيده است.او در طول بررسی پرونده با نامزد  استون لوستا ( میلا جوویچ ) آشنا می شود ، اما این آشنایی نقشه ای است که استون و نامزدش برای او کشیده اند تا به هر شکل ممکن امکان آزادسازی را فراهم کنند و..

 متاسفانه با وجود اینکه این فیلم بازیگران مطرحی را به همراه دارد اما با اینحال به آنها اجازه نداده که بیشتر از یک نقش آفرینی ساده پیش بروند. وقتی یک فیلم بازیگرانی مانند " دنیرو " و " نورتون " را در اختیار دارد بدون شک تماشاگران انتظار این را دارند که هنرنمایی این دو را در تصویر ببینند اما تنها چیزی که نصیبشان شده یک " دنیروی " معمولی و یک " نورتون " ساده تر است که البته از لحاظ ظاهری تغییراتی زیادی کرده است. .

" استون " ایده هایی خوبی برای تبدیل شدن به یک فیلم جذاب داشت اما نتوانست از این پتانسیل استفاده کند و در نتیجه می توان گفت که تنها یک فیلم معمولی است که رفتار شخصیت هایشان به شدت قابل پیش بینی است و فیلمنامه هم به همین شکل. برای دوستانی که می خواهند بعد از مدتها " دنیرو " را در یک نقش خوب ببینند توصیه می کنم از این فیلم صرف نظر کنند چون نمی تواند انتظار شما را برآورده کند .

میثم کریمی
 
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 8:5  توسط سارا  

درباره آلفرد هیچکاک

 
 
 
 
 
 
در تاریخ یکصد و اندی ساله هنر هفتم تعداد اندکی کارگردان  بعنوان استاد مسلم و پایه گذار قواعد یک ژانر شناخته شده‌اند . اگر علاقمند به آثار دلهره آور هستید ، قطعا فیلم های آلفرد هیچکاک را دوست دارید.

کارگردان انگلیسی تباری که در عصر بازیگر سالاری ؛ نه تنها به هیچ ستاره‌ای باج نداد که حتی آنان را در یک اظهار نظر تاریخی و جاودان یک مشت گاو می‌خواند. با این همه هیچ بازیگر و ستاره سینمایی را قدرت آن نبود که با او هم کلام شود. و از طرف دیگر هیچ ستاره‌ای نیز یافت نمی‌شد که آرزومند بازیگری در فیلم‌های این مرد بداخلاق چاق اما کاربلد نباشد.

آلفرد هیچکاک به احتمال فراوان اولین کارگردانی است که به معنای واقعی کلمه تعلیق و سوسپانس را به سینما تزریق کرد.. برای مثال شاید داستان فیلم روانی (محصول 1960) ابتدا به ساکن شما را درگیر نکند اما وقتی فیلم را ببینید بعید است از ترس سکته نکنید. فیلم پرندگان (محصول 1963) او نیز مثال خوبی در این رابطه است . جایی که دسته های بزرگ پرندگان مهاجر دمار از روزگار ساکنین محل در می آورند. فیلم های اکشن و معمایی او نظیر شمال از شمال غربی ( محصول 1959)  نیز دارای سوسپانس های خاص خود هستند . تعلیقی که باعث می شود بیننده از همان ابتدای داستان به روند شکل گیری فیلم علاقه مند شود و تا آخر آن را دنبال کند. بی جهت نیست که منتقدان قدیمی در باره او می گفتند : حتی اگر داستان یک فیلم هیچکاک به دل تماشاگر ننشیند، معلوم نیست چرا هیچ کس از سالن سینما بیرون نمی آید؟ شاید بدین دلیل که تماشاگر منتظر است حتی در ثانیه آخر یک جسد و یا یک چاقوی خون آلود از آسمان به زمین بیفتد!

هیچکاک در تمام دوران حرفه‌ای‌اش در آمریکا سعی داشت تهیه کننده آثارش نیز باشد اگرچه عمدتا در نگارش آثارش از فیلمنامه نویسان دیگر کمک می‌گرفت.

 با این همه آلفرد هیچکاک علیرغم 5 بار نامزدی جایزه اسکار هرگز موفق به کسب این جایزه نشد، اگرچه در یکسال مانده به فوتش یک اسکار افتخاری دریافت کرد.

بیوگرافی کامل و آثار در ادامه مطلب:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 14:40  توسط سارا   | 

گزیده ای از کتاب " فراتر از بودن " کریستین بوبن

دوستت دارم..
چیزی جز این جمله نمی توانم بنویسم، چیزی جز این جمله برای نوشتن نمی یابم، تو نوشتن آن را به من آموختی، تو صحیح بیان کردن آن را به من آموختی، صحیح بیان کردن اش را، با تامل بسیار، هر کلمه جداگانه، به درازای چندین قرن، با همان کندی دوست داشتنی یی که خاص تو بود. همان کندی ای که تو در انجام کارهای روزمره داشتی، بستن چمدان، مرتب کردن خانه. تو کندترین زنی هستی که به عمرم دیده ام، کندترین و تندترین، چهل و چهار سال زندگی تو مانند آذرخشی کند گذشت. آذرخشی کند که سیاهی آن را در یک لحظه بلعید.

»مرگ مانند زندگی، ضرب آهنگ ها، فصل ها و نمو خودش را دارد. امروز ما در آستانه بهار هستیم. فردا، سوسن ها و درخت های گیلاس جشن خود را برپا خواهند کرد. ژیسلن، وقتی من رویم را بر می گردانم تا تو را در مرگ تازه ات ببینم _ هر چند کلمه برگشتن کلمه مناسبی نیست زیرا تو همیشه جلوتر، همیشه پیش تر از من بودی _ تو را در این موسم آخرین یخ بندان و اولین شکوفه های سفید، به صورت زن جوانی می بینم که زیر رگبار باران قهقهه می زند. دل ام برای خنده ات تنگ می شود. در فقدان یا می توان پوسید، یا می توان به اوج زندگی دست یافت. در پائیز و زمستان پس از مرگت، من باغچه کوچک جوهر را برای کشت آماده کردم. برای ورود به این باغچه دو در وجود دارد: در آواز و در داستان. آواز را من سروده ام، ولی در مورد داستان من فقط راوی آن هستم. من آن را به فرزندان ات، به پرندگان بهشتی ات، به سه زندگی ابدی ات، تقدیم می کنم: گائل، هلن و کلمانس: من آن ها را به کاوش خاک این کتاب دعوت می کنم تا در آن روشنایی ای را بیابند که متعلق به هیچ کس نیست. روشنایی ای که تو برترین سرچشمه آن بودی.

درباره کتاب در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 9:22  توسط سارا